چندین سال پیش دختری نابینا زندگی میکرد ، که به خاطر نابینا بودن ،از خودش متنفر بود.او از همه نفرت داشت ، بجز نامزدش.

روزی دختر به نامزدش گفت که اگر روزی بتواند دنیا را ببیند ، آن روز ،روز ازدواجشان خواهد بود ؛ تا اینکه سرانجام شانس به او روی آورد و شخصی حاضر شد تا یک جفت چشم به دختر اهدا کند و آن گاه بود که توانست همه چیز ، از جمله نامزدش را ببیند.

پسر شادمانه از دختر پرسید:(( آیا زمان ازدواج ما فرا رسیده؟ ))

دختر وقتی که دید پسر نابیناست،شوکه شد . بنابراین در پاسخ گفت:

(( متاسفم،نمیتوانم با تو ازدواج کنم،آخر تو نابینایی.))


پسر در حالی که به پهنای صورتش اشک می ریخت ،سرش را به پایین انداخت و از کنار تخت دختر دور شد. بعد رو به سوی دختر کرد و گفت:

(( بسیار خوب ، فقط از تو خواهش میکنم ، مراقب چشمان من باشی))


------------------------------------------------

شاید تکراری بود ولی به خواندنش و پند گرفتن ازش می ارزید